یکی بود که منو کم داشت ، یکی که دلواپسم بود
یه کسی که روی شونهاش ، قطره قطره اشک بریزم
یکی که منو بفهمه ، حس کنم براش عزیزم
کاشکی اون یکی تو بودی ، بین این همه غریبه
آخه غیر از تو نگاه ، بقیه پر از فریبه
کاشکی اون یکی تو بودی ، کاشکی چشمات مال من بود
کاشکی عشق تو جوابی ، واسه هر سوال من بود
تو چه کردی با دل من ، تو چه آوردی به روزم
انگار این تقدیر من بود ، که به پای تو بسوزم
دیگه راه پس و پیشم ، همه بن بستِ و بسته
دیگه خیلی وقته این دل ، زیر پای تو شکسته
دل تو پیش غریبه ، شده درگیر و گرفتار
ولی من به یادت هر شب ، تا خود سپیده بیدار
من تو رویای تو هستم ، تو تو فکر یکی دیگه
ولی من پای تو موندم ، یا تو یا هیشکی دیگه
در خاکستر غم
آن همه آرزو
دل دیوانه
![]()
وقتی که بچه بودم
همیشه می گفتی بازی نکن!
بازی کار احمقانه ای است
جای آن کاری یاد بگیر...
برای همین من هرگز
هیچ بازی یاد نگرفتم
وهمیشه بازنده بودم...
***
حالا هم که بزرگ شدم
خود را به باختن میزنم
چون بزرگ هستم
و دیگر برد و باخت برایم مهم نیست
من به بازی ها اهمیت ندادم
اما تو دادی
تو با همین بازی
مرا سوسک کردی
مگس کردی
مرا برده خودت کردی
و بعد به من دستور دادی چه کنم
و چه نکنم
چون تو بازی را بلد بودی
و نگذاشتی که من هم یاد بگیرم...
پس حالا بیا تا آخر بازی کنیم
تو نقش کسی که دستور می دهد
و من نقش کودک احمقی
که فقط گوش می دهد
و همه دستورات تو را غلط می فهمد...
و کاری را که تو می خواهی
خلافش را انجام می دهد
تو هی داد بکش!
من هی می خندم
این فقط یک بازی است...
یک بازی کودکانه برای خندیدن...
چرا گلویت را پاره می کنی؟...
من باید کارهای احمقانه کنم
این فقط یک بازی است
همان بازی که وقتی بچه بودم
آرزویش را به دلم گذاشتی
!و گفتی نکن
کار احمقانه ای است!
حالا یک چیز دیگر بگو
یک دستور دیگر بده
تا من درست خلافش را انجام دهم
بگو کاری پیدا کن
تا من همه عمر بخوابم و هیچ کاری نکنم
بگو خانه را مرتب کن
تا من خانه ات را به آتش بکشم
بگو مؤدب باش
تا من همه کلمات رکیک دنیا را اختراع کنم
بگو زندگی کن
تا من چشمهایم را ببندم و بمیرم
بگو می خواهی زندگی کنی
تا پدرت را در بیاورم و نگذارم...
بگو!
زود باش!
من دلم بازی می خواهد...
تو چطور؟
عشق نداشتن است و بخشیدن...
و من بخشیدم
تو رو بخشیدم
به همونایی که تنها تعریفشون از عشق تملک معشوق بود
حتی یک لحظه هم احساس نکردم دارمت
و بخشیدمت
حتی یه هم برای داشتنت تلاش نکردم
و اونا تو گوشت زمزمه کردن: عشق یعنی تملک معشوق
و من هرگز مالک تو نبودم
و آنها گفتند که من عاشق نیستم
و بودم...
...از دستت دادم
و دلم هنوز زمزمه میکنه
عشق نداشتن است و بخشیدن...
من از مردم همین شهرم ، همه ی آدمای این شهر هم دوست دارم، چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمی شناسم.
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی بخواد حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودشو مردم نرده بکشه...من این حرفا رو باور کردم ... اصلا باور کردنی هست؟!! توانا بود هر که دانا بود ... واقعا؟!!
من با اینا غریبه ام... با مجسمه ی آدما، با آدمای مجسمه ... این جا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست داشتنی ترن ... شاید میترسم ... شاید خیالاتی ام و میترسم با پیدا کردنه دوست مجبور بشم دست از خیالبافی بردارم ...
اما اگر قرار باشه دو نفر به قیمت دوستی همش به هم دروغ بگن همون بهتر که تو تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن ...
یکی از معدود چیزایی که حس خیالبافی منو ارضا میکنه کتابه، و جایی که کتاب باشه، آدمی هم هست که چند دقیقه ای تحملش کنم و تحملم کنه ...
این جا ساختمونا بیشتر از آدما حرف می زنن ... یا حداقل من حرفاشون رو راحت تر میشنوم ... یکی میگه قراره منو بکوبن و دوباره بسازن، یکی دیگه از طبقه های تازش میگه ...شعرای قدیمی رو تو گوش ساختمونای قدیمی زمزمه میکنم ، چون به نظرم با این حرفا جورترن!
چرا آدم باید یکی رو احتاج داشته یاشه که باهاش دو کلمه حرف بزنه !!! اصلا خودم با خودم بیشتر از دو کلمه می تونم حرف بزنم و حرفای خودم رو بهتر بفهمم!!! غیر از اینه؟!!!
دنیا یه همچین جایی یه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوست داشتم یه اتاق بزرگ داشتم با دیوارای سفید سفید که پنجرهاش رو به یه دریاچه آروم باز بشه و یه جفت بلبل پشت پنجرهاش میخوندن...
بعد میرفتم با حوصله تمام دیواراشو سباه سیاه میکردم،پنجره رو میبستم و تو اون تاریکی و بیصدایی میشستم فکر میکردم!!!
روزها چه غریبانه میگذزن این روزها!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
چرا یادم رفته بود امروز تولدشه؟!!!!!!!!!
دلم براش تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!![]()
اونجا کسی برات تولد گرفت؟!!!![]()
![]()
![]()
حس خوبی دارم![]()
![]()
اتل متل يه بابا
که اون قديم قديما
حسرتشو ميخوردن
تمام بچهها
اتل متل يه دختر
دردونهي باباش بود
بابا هرجا که ميرفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفتهي بچهها:
بابا چه مهربون بود
يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبههها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزاي سختي بود
اون روزاي جدايي
چه سالهاي بدي بود
ايام بي بابايي
چه لحظهي سختي بود
اون لحظهي رفتنش
ولي بدتر از اون بود
لحظهي برگشتنش
هنوز يادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه
زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
اداي احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد
خاک کفش بابا را
سرمهي تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ريخت
دو صد دفعه صداش کرد
پيش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد
اتل متل يه بابا
يه مرد بي ادعا
براش دل ميسوزونن
تمامي بچهها
زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهي به فکر ديروز
گاهي به فکر فردا
يه روز ميگفت که خيلي
براش آرزو داره
ولي حالا دخترش
زيرش، لگن ميذاره
يه روز ميگفت: دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولي حالا دخترش
ميگه به پات ميشينم
ميگفت: برات بهترين
عروسي رو ميگيرم
ولي حالا ميشنوه
تا خوب نشي نميرم
وقت غذا که ميشه
سرنگ را بر ميداره
يک زردهي تخم مرغ
توي سرنگ ميذاره
گوشهي لپ بابا
سرنگ رو ميفشاره
براي اشک چشمش
هي بهونه مياره
غضه نخوره بابا جون
اشکم مال پيازه
بابا با چشماش ميگه:
خدا برات بسازه
هر شب وقتي بابا رو
ميخوابونه توي جاش
با کلي اندوه و غم
ميره سرکتاباش
" حافظ" رو بر ميداره
راه گلوش ميگيره
قسم ميدهد حافظو
" خواجه! " بابام نَميره
دو چشمشو ميبنده
خدا خدا ميکنه
با آهي از ته دل
حافظو وا ميکنه
فال و شاهدفال و
به يک نظر ميبينه
نميخونه، چرا که
هر شب جواب همينه
اون شب که از خستگي
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب، چه خوابِ
قشنگي رو ديده بود
تو خواب ديدش تو يک باغ
تو يک باغ پر از گل
پر از گل و شقايق
ميون رودي بزرگ
نشسته بود تو قايق
يه خرده اون طرفتر
ميان دشت و صحرا
جايي از اينجا بهتر…
بابا سوار اسبه
مگه ميشه محاله…
بابا به آسمون رفت
تا پشت يک در رسيد...
برای آخرین بار نگاهم کن و برای همیشه برو...
با موهای خیس خورده از باران پاییزی
توی چشم هایم چیزی نیست
جز قطره اشکی مسخره
برای آن بارانی قدیمی
که دیگر به تن نکردی
قول داده بودی یقه ی بارانی ات را بالا بدی, روی سنگفرش خیابان بایستی, با موهای خیس خورده از یک باران پاییزی نگاهم کنی,برای آخرین بار نگاهم کنی و برای همیشه بروی.
قول داده بودم روی نیمکت سنگی خیابان بشینم, توی آینه کوچک صورتم را نگاه کنم. آخرین اشک هایم را با دستمال نم زده پاک کنم و برای همیشه فراموشت کنم.
نه تو به قولت عمل کردی نه من, هر دومون با همین لباس های مسخره ی همیشگی, پشت سیم های پیچ در پیچ تلفن مثل دو تا دیوار بدبخت همسایه, روبه روی هم ایستادیم. سخت ترین حرف ها را از هم شنیدیم. باور کردیم یا نکردیم, خفه شدیم. لعنت شدیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون افتادیم, نه با پاهای لرزان روی سنگفرش های خیس خیابانی نم زده آن طور که تو قولش را داده بودی و نه با چشم های پف کرده از گریه آن طور که من فکر می کردم. اصلاً همه ی محاسباتمان غلط از آب در آمد. مثل همان جدول ضرب های چرند همیشگی که تو از من می پرسیدی و من خنگ بازی در می آوردم. مثل اولین قطره باران که روی پشم های کپک زده ی یک سگ می افتد, رفتن تو چرند و معمولی و دردناک بود. آن قدر دردناک که دیگر قرص های معده ی سبز رنگ که به شکم می ریزم,دردی از من دوا نمی کند. انگار شمشیر لعنتی زبانت را یکباره بدون آب قورت داده باشم, بعد نشسته باشم کنار جوب و دائم آرزو کنم که وقتی همه حرف هایی را که ,بدون به یاد آوردن همه ی کلمات عاشقانه ات, پشت گوشی عتیقه ی تلفن برایم ردیف کردی بالا می آورم, دوباره زخمم سر باز نکند و درد مثل سیل غورباقه ها مغزم را تار و مار نکند. من آرزو می کنم و تو پشت میز قضاوت لعنتی ات بدون هیچ محاکمه ای منو به هفت بار اعدام محکوم می کنی و عین رابین هود بیچاره به رودخانه ی پر از برگ و جلبک می اندازی, بعد لبخند می زنی و فکر می کنی تو داستان من کسی هستی!
لعنتی! بگو دیروز وقتی گوشی تلفن را روی سرم قطع کردی همان بارانی خاکستری را پوشیده بودی.....بگو!
چه باید کرد اگر تا انتهای دشت ها خالیست
چه باید کرد اگر دیگر سرود آشنایی نیست
اگر جای شقایق را گل خرزهره بگرفته است
اگر بر تپه ها گلگشت یاران در بهاران نیست
اگر تا سینه ها گندم نمی روید
اگر آواز باران نیست
هلا ای آشنا، ای مرد!
چه باید گفت، چه باید کرد؟
دگر پابند گل ها نیستم من، نیستم دیگر
دگر در سینه ی سرخ شقایق ها سرود آبشاران را نمی جویم
دگر بر کره اسبان دل نمی بندم
که دنیا با دل مجنون نکرد هر این چه با من کرد
که دنیا تیشه فرهاد را بر ریشه من زد
دگر این قالی گسترده را، این دشت زنبق را
به شادابی چشمان تو می بخشم
دوازده تا بودن، دوازده تا رنگ و وارنگ، دوازده تا دراز و کوتاه.
آبی از همه کوتاه تر بود ،گفت: من آسمونم، من دریام، چشمم ...
قهوه ای و کرمی با هم گفتن: من خاکم، تنه درختم ...
سبز هم کوتاه بود، گفت: من درختم، برگم ...
قرمز گفت: من گلم، لبم ...
نارنجی گفت: من خورشیدم ...
. . . .
. . . .
سیاه گفت: من شبم، تاریکی ام، سایه ام ...
سفید اما هیچی نگفت. از همه بلندتر بود . . . حتی یک بار هم تن تیز مداد تراش لمسش نکرده بود ...
روزای خیلی طلایی یادته؟
روز ترس از جدایی یادته؟
موهای شانه نکرده یادته؟
چشمک از پشت پرده یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟
شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟
یادته گفتی می ترسی یادته؟
عکسمون تو قاب عکسو یادته؟
بله ی بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟
غصه هامون کم کم بود یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟
دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟
هیچکسو جز من نداشتی یادته؟
رویاهای آسمونی یادته؟
قول دادی پیشم بمونی یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟
ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟
خبر خوش کلاغه یادته؟
دست گرمت تو زمستون یادته؟
شونه ی من زیر بارون یادته؟
واسه ی خنده اجازه یادته؟
اونا که می گفتی رازه یادته؟
یادته فالای حافظ تو حیاط؟
یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟
یه روزی همو ندیدیم یادته؟
شرطامون سر صداقت یادته؟
تو مجازات خیانت یادته؟
پنهونی سر قرارا یادته؟
تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت یادته؟
گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دساتو می خوام بگیرم یادته؟
راستی تو بی تو میمیرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟
خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟
طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه ی فال قهوه خوردن یادته؟
روزی صد بار بی تو مردن یادته؟
یادته دعای زیر طاقیا؟
کنار بوته های اقاقیا؟
زیر اون درخت گیلاس یادته؟
با دو تا شاخه گل یاس یادته؟
یادته گفتن راز به قاصدک؟
یادته چقد بهم گفتی کمک؟
فکر بودنت تو قایق یادته؟
تو به من گفتی شقایق یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن یادته؟
اونا ما رو دوس نداشتن یادته؟
نامه ی بدون امضا یادته؟
اسم مستعار رویا یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟
پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا یادته؟
اسممو گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟
مستجاب نشد دعامون یادته؟
چشممون زدن حسودا یادته؟
چشامون شد مث رودا یادته؟
گفتی ما باید جدا شیم یادته؟
گفتی باید بی وفا شیم یادته؟
یه روزی ازم بریدی یادته؟
خط رو اسم من کشیدی یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟
گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟
کلی سرزنش شنیدم یادته؟
چش من به چشمت افتاد یادته؟
کاری که دست دلم داد یادته؟
اه ای دل غمگیــــن ، که به این روز افکنــدت؟
فریـــاد که از یاد برفت آن همه پنـــدت.
ای مرغک ســرگشته ، کدامیـــن هوس آموز
بی بال و پرت دــید و چنیــن بست به بنـدت؟
ای آهوی تنـــهای گریزان پریشــان
خون میچکــد از حلقه پیچــان کمنــدت.
ای جام به هم ریختــه ، صد بار نگفتـــم
با سنگــدلان یار مشــو میشکنندت.
آه ، ای دل آزرده ، دریـــن هستی کوتــاه
آتش به ســرم میــرود از آه بلنــدت.
جان در صـدف شعــر ، گهر کــردی و گفتی
صاحبنظــرانند ، پشیــزی بخرنـدت.
ارزان تر ت از هیــچ گرفتنـد و گذشتنـد
امروز ندانـم که فروشنـد به چنـدت؟
جــان دادی و درسی به جــهان یاد گـرفتی
ارزان تر ازیــن درس محبـت ندهـنـدت
کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن
رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت.
ستاره ای درخشید اما کودک توجهی نکرد.
کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده.
و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست :خدایا با من در ارتباط باش، بگذار ببینم اینجایی.
بنابر این خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
بین عشق ورزیدن و دوست داشتن فرق زیادی است.در دوست داشتن تعهدی وجود ندارد؛عشق ورزیدن تعهد است.به همین دلیل است که مردم زیاد راجع به عشق حرف نمیزنند!!! "اوشو"
عشق هیچ مرگی نمیشناسد،عشق بر مرگ غلبه میکند،عشق حتی زمان را فتح میکند!!! "اوشو"
ایثار
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش
نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
- تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟
نامزدش در حالی که دست او را در دست داشت
گفت:” جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.”
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس”…”بود
خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود
با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با
همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش
گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد...
به گرمي دست من را مي فشاري
پرم از حس اندوهي دوباره
من و دلتنگي يك راه تاريك
من و شبهاي سرد بي ستاره
به روي گونه ام مي غلتد ارام
نم اشكي از آن چشمان روشن
لب خندانت اما مي نشاند
تبسم را به روي چهره ي من
دوباره توي آغوشت سرم را
به ياد كودكي ها مي فشارم
پرم از بوي شب بوهاي وحشي
وجودم را به عطرت مي سپارم
خداحافظ!تو را مي بوسم ارام
خداحافظ!تو مي خندي به رويم
سرم را مي گذارم روي شيشه
نگاهت خيره مي ماند به سويم
شب از بوي سفر پر مي شود نرم
من از عطر تو سرشارم دوباره
من و ياد تو و لالايي راه
من و مهتاب و يك عالم ستاره
با یه شکلات شروع شد.
من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.
من بچه بودم ، اونم بچه بود.
سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه.
خندیدم.
گفت: دوستیم؟
گفتم: دوست دوست.
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره.
گفت: تا مرگ.
خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره.
گفت: باشه. تا پس از مرگ.
گفتم: نه نه نه نه. تا نداره.
گفت: قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده میشن. یعنی زندگی پس از مرگ. بازم با هم
دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم؟ تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟
خندیدم و گفتم: تو براش تا هرجا که دلت میخواد یه تا بذار. اصلاً یه تا بکش از سر این
دنیا تا اون دنیا. اما من اصلاً براش تا نمیذارم.
نگام کرد. نگاش کردم.
باور نمیکرد. میدونستم اون میخواست حتماً دوستی ما تا داشته باشه. دوستی بدون
تا رو نمیفهمید.
گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.
گفتم: باشه ، تو بذار.
گفت: شکلات. هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من. باشه؟
گفتم: باشه.
هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من.
باز همدیگرو نگا میکردیم ، یعنی که دوستیم. دوست دوست.
من تندی شکلاتمو باز میکردم ، میذاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم.
میگفت: شکمو...تو دوست شکموی منی. و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه ی
کوچولوی قشنگ.
میگفتم: بخورش.
میگفت: تموم میشه. میخوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچکدمشو نمیخورد.
من همشو خورده بودم.
گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما ، اونوقت چیکار میکنی؟
گفت: مواظبشون هستم.
میگفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.
و من شکلاتامو میذاشتم توی دهنم و میگفتم: نه نه نه...تا...نه. دوستی که تا نداره.
یک سال. دو سال. چهار سال. هفت سال. ده سال. بیست سالش شده.
اون بزرگ شده. منم بزرگ شدم.
من همه ی شکلاتامو خوردم. اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.
اون امشب آمده تا خداحافظی کنه.
میخواد بره. بره اون دور دورا.
میگه: میرم اما زود برمیگردم.
من که میدونم میره و برنمیگرده.
یادش رفت شکلات به من بده.
من که یادم نرفته.
یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم: این برای خوردن.
یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش. اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش.
هر دوتا رو خورد.
خندیدم.
میدونستم دوستی من تا نداره.
میدونستم دوستی اون تا داره. مثل همیشه.
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم. اما اون هیچکدومشو نخورده.
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه...؟!
یک شب که ضیافتی در کاخ بر پا بود مردی امد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت
و همه ی مهمانان او را نگریستند ودیدند که یکی از چشمانش بیرون امده
و از کاسه ی چشم او خون میچکد.
امیر از او پرسید((چه بر سرت آمده؟)) مرد در پاسخ گفت:((ای امیر پیشه ی من دزدی است امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم وقتی که از پنجره بالا میرفتم اشتباه کردم و وارد دکان بافنده شدم
در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و چشمم از کاسه در آمد
اکنون ای امیر میخواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری))انگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه در آورند
بافنده گفت((ای امیر فرمانت رواست سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند
اما افسوس!من به هر دو چشم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه را که میبافم ببینم
ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و در کار وکسب او هر دو چشم لازم نیست))امیر کس در پی پینه دوز فرستاد پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را در آوردند
وعدالت اجرا شد
بگذار با چشمهاي تو ببينم,بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد,بگذار دلت ...حالم را بپرسد,بگذار قلبم براي تو بتپد
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو


